تبليغاتX
خش هنسش
باران

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست


ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!


دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم


اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت


کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!


آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد


حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند


همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت


خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......


کاشکي که بارون بزنه         به سقف و ايوون بزنه

 

کاشکي  دلم  پر  بگيره         شادي رو از سر بگيره


کاش دوباره بارون بياد         رو  تن ياس  و  نسترن


کاشکي  بوي  خدا  بياد         تو کوچه و تو  باغ  من


.........................


کاش دوباره بارون بياد


اشک خدا رو ببوسم!


تا که دلم جون بگيره


از غم دنيا.... نپوسم


(شايان نجاتي)

جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 12:39| نویسنده : چهره پنهان |
خنده گریه

گه ميخندم گه ميگريم

از گذشت اين زمانه

رسم و راهم  همچو پيران

شور و شوقم کودکانه

گه چو غنچه از نسيمی  خنده در من زد جوانه

گه چو شمعی از شراری  اشک چشمم شد روانه

خنده هايم گريه آور

گريه هايم بی بهانه

چو به عمر گذشته گريم

چه کنم گر لبم نخندد

چو به فردا کنم نگاهی

غم عالم رهم ببندد

رند عالم  آن کسی کو  زين ميانه

بر گزيند شور و حال عاشقانه

سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 19:35| نویسنده : چهره پنهان |
معما
معما ( رویدری)

۱- چهن زردن چون زعفران کارد ازن چون کافران ؟

۲- چهن گلیم نیم ساته ؟

۳- چهن تا مه (من) نگم تو نافهمش ؟

۴- چهن اکی ازن شیراز خبر اکن ؟

۵- چهن هر چی اچش شنارسش ؟

جواب یادتون نره منتظرم

سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 21:41| نویسنده : چهره پنهان |
زندگی

زندگی آموزگار شگفتی است

 با دستمایه ی تجربه های شیرین و خاطره های تلخ 

 درک عمیق روزهای عذاب

بسی دشوار است .

جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 23:6| نویسنده : چهره پنهان |